آرزوی مرگ از بیست سالگی کمی غم انگیز است
Brooks Hatlen
یه حسی شبیه حس آقا وقتی بعد 40 – 50 سال از زندان آزاد شد و اومده بود تو شهر ، همه چیز عوض شده بود .

مرگ راحت
مرگ راحت اینجوریه
مغزت کار نمی کنه ، بیهوشی ، چتی ، اور دوزشدی . خوابی یا از خستگی بیهوش شدی و میمیری .
مرگ سخت تو اوج هشیاری رخ می ده
یعنی می بینی و می فهمی که داری میمیری
انسان کامل
being lover is being perfect , but i fear to be
Learning
Learning is enough , i’m filled
let’s present something original
divulged
? How could we express our emotions purely and freely
هدیه – یادگاری
من کلا تو دنیای خودم زندگی می کنم حتی الان که 21 سالم شده و از اولم همینجوری بودم . تقریبا پیش دانشگاهی بود که فهمیدم مردم تودنیاهای دیگه ام زندگی میکنن تا قبلش حتی حسی نسبت به وجود فضاهای فکری دیگه ام نداشتم اصلا بهش فکرم نکرده بودم که چنین چیزی ممکنه وجود داشته باشه . ارتباط با بقیه برای همین یکم سخت برام چون جز خودم چیزی و تجربه نکردم . بقیه رو نمی فهمم .
تولدا که می شد یا اینایی که می رن خارج(گودبایپارتی) یا روز مادر و پدر و خلاصه همه ی مناسبتا کادویی که می دادم 2 حالت داشت یا دوست داشتم که یه چیز ارزشمند بدم یا نه حالت وسطی نداشت حالت دوم معمولا با بقیه شریک می شدم . این هدیه ای که می دادم جز ارزشمند ترین تجربه های زندگیم بود که می شد هدبش کرد و داد به یکی و مثلا یه بار یه صفحه شعر دادم به یکی و 2-3 بارم کتاب دادم به ملت و سی دی های آهنگ و … خب من یکی از بهترین حسای زندگیم رو موقع خوندن و شنیدن اونا داشتم …
الان که می بینم اینایی که بهشون هدیه دادم حتی کوچیکترین ارتباطی نمی تونن با کادو برقرار کنن . ولی خب من ارزشمنترین چیزام و هدیه می دادم .
بعدش گفتند بهم که اینجوری که هدیه نمی دن آخه باید اینجوری داد مثلا
به علی باید یه چیز مربوط به فوتبال ، ترجیحا مربوط به منچستر هدیه داد ربطی ام نداره که کی میده ، همه می تونن …
راه
راهش این نیست ، راه را اشتباه آمده ایم .
برگردیم ؟ بگذریم ؟
اصلا همینجا بایستیم ؟
نمی دانم ، از من نپرسید
رمضان
Ramadan is the month of separation from the things that we are addicted to them
how cut off the oxygen we need
?
اگه بگم از این حکایت
که به فکرت کردم عادت